... و اما حال و هوای عزیز دلم تو 18 ماهگیش ...
یه ماه دیگه هم گذشت...
یه ماه باخوبی ها زیاد و گاه بدیهاش ...
بدیهایی به وسعت بیماری تو که تو این ماه باهاش دست و پنجه نرم کردی
و خوبیهایی به وسعت خاطراتی از هجوم زیبای اُردی بهشتی که این ماه رو بیش از سالهای قبل مشابه این ماه برامون موندگار تر کرد
روزهای قشنگی مثل ؛
سالگرد ازدواج من و بابایی
روز مادری که برای دومین سال ،مادر بودنم رو با افتخار و سپاس از خدا جشن گرفتم و بوی بهشت رو تو هر لحظه سختی که به سراغمون میاد و من باید برای بهتر شدن اون شرایط قدم بر می دارم، حس می کنم
و البته روز زن
روز معلمی که بواسطه مادر بودنم من رو معلم کرد که تا مقام انبیا بودن بالا کشیده بشم و هر روزه سعیم رو بیشتر می کنم که سطح تربیتم رو ارتقا بدم تا بخواست خدای مهربون، آدم پاک و شایسته ای تحویل جامعه بدم
و پایان این هجوم زیبای اردیبهشتی که تلاقی پیدا کرد با پایان ١٨ ماه در کنار تو نفس کشیدن
و من چقدر خوشبختم که در فضایی نفس می کشم که عطر پاک تو فرشته زمینی من رو تا مقامهای بهترین بندگان خدا بالا می بره و منو بواسطه حضور زیبای تو موجود دوست داشتنی به سمت بهشتی شدن راهی می کنه که البته اگر این لیاقت در من باشه ...
البته با تو نفس کشیدن در یک جا و دیدن شکوفایی گل وجودت یعنی خود خود بهشت...
پسر نازم گفتنی ها از این ماه زیاده و تا اونجا که حافظم یاری کنه برات تعریف می کنم:
عزیز دلم تو این ماه عاشق اتاقش شده و از هیچ چیز به اندازه بودن تو اتاقش لذت نمی بره و دوست داره من و بابایی هم مدام بشیم مهمون اتاق قشنگش و با اسباب بازیهاش ازمون پذیرایی می کنه
از لحظه ای که مارش بیدار باش زده میشه باید یکمون بشیم همبازی آقا ، حالا بنا به الویت کاری یا بابایی مهمون میشه یا من

وروجک من تو این ماه هم یکی دو کلمه جدید یاد گرفته !!!!!!!!
اما من به این نتیجه رسیدم که پسری تو حرف زدن خیلیییییییی تنبل تشریف داره و میتونه بگه کلمات رو اما زورش میاد که لبهای قشنگش رواز هم باز کنه و ترجیح میده از آهنگش استفاده کنه
یه سوپرایز جالب هم روز سالگرد ازدواجمون داشت برامون و اون گفتن کلمه "جایزه" بود
واسه همین میگم یا زورش میاد و یا به نفعش نیست که بگه
یه کلمه یک سیلابی مثل "شیر" رو نمی گه ، اما جایزه که سه سیلابی رو خیلی روون و راحت بیان می کنه
تو تاریخ 13/02/92 هم کلمه "اجازه" رو به کمک بابایی یاد گرفت و واسه کارهاش با بالا بردن انگشت اشاره هر دو دستش ازم اجاجه می گیره

از نظر روانشناسی نمیدونم کارم خوبه یا بد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما تو وقتهایی که بی بهونه گریه می کنه یا از روی لجبازی و هیچ دلیلی نمی بینم که بخوام نازت بدم که آروم بشی فقط با تحکم بهت می گم :"دیگه صدا نشنوما" و تو همون لجظه ساکت میشی
حالا نمی دونم شرطی شدی که هر وقت این جمله رو میگم ساکت میشی یا جرف شنوی داری؟؟؟؟؟؟؟
ولی هر چی که هست امیدوارم برا آیندت بد نباشه و اثر بدی نداشته باشه رو احوالاتت ...

تو مدتی که مریض شده بودی شیر خوردنت به یه بار در روز ختم میشد و این اصلاً برام قابل قبول نبود و ناراحتم می کرد
چون تو سن رشدی و استخونهات باید با خوردن شیر محکم بشه و نخوردنش برام تبدیل به یه دغدغه و دلواپسی شده بود
حتی نگران خشک شدن شیرم هم شدم و با بغض از اینکه ممکنه دیگه شیر نخوری آخرین عکسها رو از شیر خوردنت گرفتم

دلم میخواست بازم گوشه زبونتو که موقع شیر خوردن از کنار لبت میزنه بیرون و میخندیدی بازم ببینم
اما خدا رو شکر الان و با قصع داروهات در روز پنج شیش بار شیر می خوری علاوه بر وعده های اصلیت و خوردن میان وعده و این باعث آرامش خاطرم شده
البته دیگه شیر خوردن موقع خواب و تو خوابتو قطع کردم و تین رو هم مدیون این بیماریت میدونم
چون دیگه تصمیم دارم به خواست خدا، کم کمک جای خوابت رو جدا کنم و شیر خوردنت تو شب مانعم میشد
و هم دیگه نهایت شیش ماه دیگه شیر رایگان بهت تعلق می گیره و از اون به بعد چه با یارانه چه بی یارانه قطغ میشه شیر مجانی
برا همین در روز به همراه میان وعدت بهت شیر خانم گاوه رو هم میدم تا نوش کنی ...

بعد از حفظ کردن آرم بانک ها و موسسات مالی اعتباری ، و بعد از اون یاد گرفتن بعضی از برندهای مواد خوراکی مثل "میهن ، دومینو" و محصولات آرایشی "کرم حلزون" و برندهای مثل lg و ... حالا داری آرم هر شبکه ای رو هم حفظ کی کنی و با هم مقایسه می کنی پسر باهوش من
وقتی برات تو لپ تاپ از شعر های عمو پورنگ میزارم با ذوق دست میزاری رو آرم حک شده رو صفحه و اگه tv هم همون کانال باشه بهم میفهمونی که دو تاشون روی یه کانال هستن ...

دیگه بوس های پسری من صدا دار شده و از حالت تصویری به صوتی هم تبدیل شده
و هر جا میریم تا بهش می گم بوس بهرست تندی دستهای کوچولوشو رو لبهای گنجیشکیش میزاره و اول بوس پرتاب می کنه و با کمی تاخیر صداشو در میاره
موقع دست دادن هم برای نشون دادن قدرتش دست طرف مقابل رو با انگشت شستش فشار میده...

پسر باهوش من تو این ماه با کمک بابایی فرق دست چپ و راستش رو یاد گرفته
البته باید به دستهای کوچولوش یه وسله ای بسپاریم تا بتونه بگه کدوم دستش چپه و کدوم راست
البته تو نوشتن هنوز معلوم نیست که چپ دسته یا راست ؛ چون با هر دو کار می کنه
که می گن نشانه هوش بالاست"انشاالله "
یادش بخیر وقتی کلاس اول بودیم معلم بیچاره رو به بچه ها می ایستاد در حالیکه تو دستش گچ می گرفت و تو اون یکی تخته پاک کن و می گفت :" بچه ها اونی که تخته پاک کن داره دست راست و اونی که گج داره چپه"
و بعد بر می گشت رو به تخته و می پرسید حالا این کدوم دستمه و چون جهتش عکس میشد و همه بچه ها گیج می شدن
و معلم بیچاره که باید دوباره با صبر و حوصله ...

پسرم تو این ماه عاقل تر و آقا تر شده و به وسائلای مامانی خیلی به ندرت دست میزنه و این موضوع مامانی رو ترقیب کرده تا پیدمان خونشو دوباره بچینه
البته اول یه سری رو برای امتحان چیدم تا ببینم بعدا چی پیش میاد
یه ذره هم نسبت به قبل شجاع تر شده و حالا دیگه راحت میره زیر میز ناهار خوری و توپ یا وسائل های دیگش رو در میاره...

و اما یه مژده مسرت بخش برای خودم اینه که تو خوردن قطره ها و شربتهای تقویتیت که به راحتی میخوریشون و دیگه اذیتم نمی کنی ...
و اینکه یاد گرفتی فوت کنی غذای داغ یا جایتو

با اومدن بهار بازار پارک رفتن و بیرون رفتن های دو نفریمون خیلی رونق گرفته و من و پسری باهام زیاد میریم پارک تا بازی کنه این گل پسر
البته از اواخر فروردین که هوا رو به سردی رفت یه مقدار از بیرون رفتن هامون کم شد و با مریض شدن پاره تنم خیلی کم رنگ شد، چون چشمم ترسیده که نکنه پسری دوباره مریض بشه...
این پارک پر از خاطرات روزهای کودکیمِ
روزهایی که هم سن و سال تو بودم و توش به همراه پدر و مادر مهربونم بازی می کردم
پارک ملت
همون پارکی که یه درخت داره درست هم سن و سال خودم و من قد کشیدنهامو هر سال با قد کشیدن اون درخت مقایسه می کردم

فرشته کوچولوی من با تمام وجودم دوستت دارم



... و اما حال و هوای عزیز دلم تو 18 ماهگیش ...
